صفحه اصلی : سرویس RSS : پیوندها : تماس با ما : درباره ما
امروز:
 
 نظرسنجي  - (نتیجه)
آيا با شبکه سازي سياسي از طريق سايت موافقيد؟

 متن کامل 
آموزش هاي حزبي - تحليل پديدۀ آنومي
1391
بزرگنمایی:


نوشته:دکتر امير محبيان

(نابساماني اجتماعي و ارزشي)
مقدمه:
بحث آنومي به‌معناي فقدان هنجار يا لاقيدي نسبت به ارزش‌هاي موجود در حال‌حاضر در جامعه ايراني- به‌ويژه در نقاط شهري مرفه به‌عنوان پديده‌اي قابل بحث بايد مورد بررسي قرار گيرد. نوشتار حاضر نگاهي اجمالي به اين موضوع از جنبه تحليلي- و نه ميداني (به‌دليل فقدان منابع تحت اختيار)- دارد و در تحليل نهايي به اين باور دست مي‌يابد که به‌دليل مخدوش‌شدن اعتبار مراجع ارزش‌ساز يا توزيع‌کننده ارزش يا به‌عبارت بهتر، از ميان رفتن اتوريته و نفوذ آن‌ها، هنجارها و ارزش‌هاي موجود را با بحران روبرو ساخته است.
عامل اين اعتبارزدايي هم ناپختگي نخبگان سياسي، فقدان برنامه براي جامعه‌پذيرسازي نسل نو و عدم انعطاف در انتقال‌دهندگان اين ارزش‌ها براي منطبق‌سازي آن‌ها با شرايط روز عنوان شده است، راه‌حل نيز طبعاً برخورد حساب شده و هماهنگ نخبگان در تأييد ارزش‌ها و اتوريته نظام‌هاي ارزشي، برنامه‌ريزي براي جامعه‌پذيري نسل نو و انعطاف در فهم مقتضيات دانسته شده است.

آنومي يا نابساماني اجتماعي چيست؟
Anomy يا Anomie براساس تعريف فرهنگ‌هاي علوم اجتماعي عبارتست از:
الف. به‌معناي بي‌ساماني است چندان که در نتيجه آن فرد بي‌قانون يا سردرگم مي‌شود. در اين معنا انعطاف‌ناپذيري ساخت اجتماعي يا خصوصيت هنجارهاي آن چندان مطرح نيست.
ب. (به‌معناي) نابساماني اجتماعي است يعني آن موقعيت‌هاي اجتماعي که در آ« خود هنجارها با يکديگر در کشمکش‌اند و فرد در کوشش خود براي همسازي با خواست‌هاي متناقض به دردسر مي‌افتد.
ج. به‌معناي وضعيتي اجتماعي است که در شرايط حاد و استثنايي همۀ هنجارهاي آن فرو ريخته و قاعده‌اي در کار نباشد و در نتيجه نظمي مخالف با ذات جامعه- مانند آنارشي که مخالف با ذات حکومت است- بر آن حاکم گردد.»

در تعريف ديگري گفته شده است:
«آنومي احساس اضطراب، عدم تعيين و فقدان ارزش است.»
و درعين‌حال آنومي به‌صورت زير نيز تعريف شده است:
«آنومي فقدان خطوط راهنماي اخلاقي و زوال ارزش‌ها در جامعه است، آنومي هم‌چنين در برگيرنده زوال هنجارها (خطوط هدايت‌گر يا قواعد رفتاري) است که غالباً با تغييرات سريع اجتماعي هم‌زمان است. قواعد براي رفتار که موجد نظم و راهنمايي براي توده‌هاست (در اين حالت) ناپديد مي‌شود و يا اساساً دگرگون مي‌شود و مردم بدون هرگونه راهنمايي و هدايتي از سوي جامعه با آن‌چه که رفتار مطلوب و يا نامطلوب است، رها مي‌شوند.»
براي فهم بهتر، مفهوم آنومي شايد بهتر باشد به‌طور گذرا دو مفهوم ديگر را نيز تعريف نماييم.

1- هنجار (Norm):
در فرهنگ علوم اجتماعي (گولد و کولب) در تعريف هنجار آمده است:
«هنجار دلالت دارد بر:
الف. معياري آماري در مورد مقايسه که به‌وسيله چيزي ساخته مي‌شود که ارزش مشروط يا ميانگين متغيري است که اقلام موجود در جمعيت براساس آن مقايسه مي‌شوند.
ب. رفتار، نگرش، عقيده يا اداراک متوسط يا مشروط، يعني نوعي‌ترين آن‌ها که در گروه اجتماعي يافت مي‌شود.
ج. معيار مشترکي بين اعضاي گروه اجتماعي که انتظار مي‌شود اعضا خود را با آن همنوا کنند و همنوايي با آن از طريق مجازات‌هاي مثبت و منفي تنفيذ مي‌گردد.»
در دايره‌المعارف کلمبيا، جلد ششم هنجار اين‌گونه تعريف شده است:
«قانون يا قاعده يا استانداردي که به‌وسيله آن چيزي مورد قضاوت قرار مي‌گيرد و بر پايه آن مورد قبول يا ترديد واقع مي‌شود. مثال‌هاي هنجارها شامل استانداردهايي براي درست و غلط، زيبايي و زشتي، درست و کذب مي‌باشد. حوزه‌هيا گوناگوني در فلسفه، به‌ويژه اخلاق، زيبايي‌شناسي و منطق با اين قواعد به ارزيابي مي‌پردازد. در جامعه‌شناسي اجتماعي و هنجارهاي نهادي، که بيشتر از قوانين عمومي و فراگير و کمتر از آن‌ها صوري هستند، در نسبت با هم‌رنگي (Conformity) و نيز نابهنجاري يا فقدان هنجاري مورد مطالعه قرار مي‌گيرد.»

2- ارزش (Value)
در عمومي‌ترين کاربرد ارزشي، آن را به مثابه موضوعي مي‌دانند که مورد نياز يا آرزو باشد. دو تن از جامعه‌شناسان به‌نام و. اي. توماس و ف. زنانيکي در کتاب معروفشان به‌نام دهقانان لهستاني در اروپا و آمريکا توضيح مي‌دهند که: «ما از طريق ارزشي اجتماعي، هر يافته‌اي را که محتواي تجربي دارد، درک مي‌کنيم»
تالکوت پارسونز معتقد است: عنصري از دستگاه نمادين مشترک را مي‌توان ارزشي خواند که ملاک و معياري شود براي گزينش از بين شقوق جهت‌گيري که خود ذاتاً در موفقعيتي که ممکن است ارزش خوانده شود».
لذا بر پايه تعاريف فوق مي‌تواند مجدداً به مبحث آنومي يا نابساماني اجتماعي و يا بي‌هنجاري رجعت نمود و به تحليل آن پرداخت.
همان‌گونه که در مبحث هنجار اشاره شد، هنجار در حکم استانداردي است که رفتارها با آن سنجيده مي‌شود و فقدان آن منجر به از ميان‌رفتن شاخص رفتاري شده و عملاً اضطراب و سردرگمي را براي اعضاي جامعه به ارمغان مي‌آورد، در تعريف فرهنگ‌هاي غربي چندان تفاوت چشم‌گيري ميان هنجار (norm) و ارزشي (Value) مشاهده نمي‌شود و شايد بتوان عنصر متمايزکننده را جنبۀ ذهنيت غليظ‌تر ارزشي و جنبۀ عيني‌تر هنجار دانست ولي در فرهنگ اسلامي و جامعه‌اي که بر پايه آن ايجاد مي‌شود، ارزش به‌معناي جهت‌گيري رفتار، برجستگي‌هاي ويژه‌اي نسبت به هنجار مي‌يابد و چون در منبع اخذ ارزش، مذهب و دين در جامعه ديني به نسبت جوامع سکولار از اهميت بيشتري برخوردار است، ارزش‌گريزي با دين‌گريزي نشابه‌اي خاص پيدا مي‌کند.
لذا فارغ ا زجنبه‌هاي اجتماعي آن در زمره يک انحراف و کژ رفتاري (Deviance) دسته‌بندي مي‌شود و چه بسا براي آن تنبيه‌هاي قانوني نيز پيش‌بيني شود. از اين‌رو بايد علل اين کژرفتاري يا فقدان هنجار و ارزش‌گريزي مورد تحليل دقيق قرار گيرد. زيرا در جوامع غربي، دوري از ارزش‌هايي که متخذه از عرف است به‌دليل انقطاع ارتباطي آن با دين، بسيار کم، گريز از دين ارزيابي مي‌شود و بيشتر آن را آسيبي اجتماعي محسوب مي‌دارند لکن در جامعۀ ديني، ممکن است اين ارتباط تنگاتنگ ميان دين (به‌عنوان منبع اخذ ارزش) و عرف، اين شبهه را ايجاد نمايد که گريز از ارزش‌ها به مثابه گريز از دين است لذا به کاهش موقعيت و اعتبار دين در اذهان بيانجامد، از اين‌رو، براي ارتقاء موقعيت دين در نزد اذهان هم شده، ضروري است که به مبحث آنومي توجهي ويژه معطوف گردد.

جامعه‌پذيري و ارتباط آن با آنومي:
جامعه‌پذيري سياسي (Political Socialization) به‌صورت فرهنگ‌پذيري سياسي هم ترجمه شده است، در تعريف آن گفته‌اند:
«جامعه‌پذيري يا فرهنگ سياسي فرآيندي است که براساس آن جامعه، گرايش‌ها، نگرش‌ها، دانش‌ها و اطلاعات و خلاصه ارزش‌ها و معيارهاي سياسي خود را از نسلي به نسلي ديگر منتقل مي‌کند.»
به‌عبارتي در صورت فقدان فراگرد جامعه‌پذيري هر جامعه‌اي مجبور خواهد بود در هر نسل مجدداً به توليد ارزش‌هاي نو، هنجارهاي جديد و معيارهاي تازه‌اي دست يازد.
در اين‌صورت، مشکلي که از آن به انقطاع نسل‌ها يا گسست نسل‌ها ياد مي‌کنند، پديد خواهد آمد. اصولاً جامعه‌شناسان و علماي علم سياسي بر آن هستند که هر حکومتي به‌طور موقت قادر است با استفاده از دو وسيلۀ زور و توزيع قدرت و ثروت در ميان هواداران به حاکميت موقتي دست يابد ولي براي بقاي مستمر خود ناچار است که پشتيباني توده‌هاي مردم را- ذهناً و عملاً- جلب نمايد و بدين‌منظور:
«نظام سياسي بايد از يک طرف جريان اطلاعات را درباره اهداف، ساخت‌ها و تشکليلات اساسي خود در جامعه به کار اندازد و وسايل دسترسي مردم را به آن‌ها فراهم سازد و از طرف ديگر- و بدون وقفه- علايق، وابستگي‌هاي عاطفي و احساسي و حس وفاداري به نطام را به‌منظور تبعيت و پيروي داوطلبانه مردم از دستورات، فرمان‌ها و قوانين چنين نهادهايي در مردم به‌ويژه در نسل جديد را به‌وجود آورد.»
اين امر يعني گسترش جامعه‌پذيري از طريق مقبول‌سازي هنجارها و ارزش و نقطه‌اي شروع اين روند هم دوران کودکي است که هر چه کودکان به سن بلوغ نزديک مي‌شوند بايد از طريق فراگردهاي پيچيدۀ سياسي، اجتماعي و فرهنگي با نظام سياسي موجود نوعي‌ سازگاري پيدا کرده و بدان تمايل يابند. به‌عبارت ساده‌تر، ارزش‌ها، هنجارها و الگوهاي نظام سياسي را ارزش‌ها، هنجارها و الگوهاي خود بدانند، بدان اعتماد کنند و براي آن اعتبار قائل شوند.

جامعه‌پذيري خرد و کلان:
جامعه‌پذيري در دو سطح انجام مي‌شود، خرد (micro) و کلان (macro).
جامعه‌پذيري کلان در سطح جامعه آن است که ارزش‌ها و فرهنگ (به نحو عام) از يک نسل به نسل ديگر انتقال يابد، معناي هويت ملي در اين‌جا روشن مي‌گردد و اقوام با درک اقتضائات روز گذشتۀ خويش را با امروزشان منطبق مي‌گردانند تا فرداي روشني را تصوير کنند. حال اگر ملتي نسبت به هنجارها و ارزش‌هاي گذشتگانش بي‌اعتنايي و بي‌اعتمادي ابراز کرد و از آن سرمايه براي پيشبرد وضعيت فعلي خود بهره نجست، گفته مي‌شود آن ملت دچار بحران هويت شده است. رخدادي که در هنگام انتقال از دوران سنت به مدرنيته براي هر ملتي ممکن است، پديد آيد.
امّا جامعه‌پذيري خرد(فرد)، آن است که فرد، مجموعۀ ديدگاه‌هاي خود را اعم از ارزش‌ها و هنجارها از جامعه اخذ مي‌کند، لذا در اين‌جا اين پرسش مطرح مي‌شود که کودک يا فرد در آستانۀ جامعه‌پذيري، از کدامين نهاد سياسي يا اجتماعي، چه ارزش‌هايي را مي‌پذيرد و درجه پذيرش و اعتماد آن به آن نهاد يا ارزش‌هاي مأخوذه تا چه حد است؟
 
شخصيت اجتماعي و سياسي چگونه شکل مي‌گيرد؟
هر انساني، بنابر نظر هربرت ميد (کارشناس برجستۀ مسائل اجتماعي) داراي يک شخصيت اجتماعي و درعين‌حال سياسي است که اين شخصيت متشکل از مجموعه‌اي از گرايش‌ها و تمايلات و پيوندهاي درهم تنيده‌اي از روابط و ادراکات است که جهان سياسي او را تشکيل مي‌دهد و فرد نقش خود را در ارتباط با اين جهان سياسي تعريف مي‌کند و اين همان چيزي است که شخصيت اجتماعي يا سياسي فرد ناميده مي‌شود.

هربرت ميد در تعريف خويش اجتماعي گفته است:
«خويش يا خود پديده‌اي است که قابل رشد و تکامل است و چيزي نيست که از بدو تولد وجود داشته باشد، بلکه به تدريج و براساس فراگرد فعاليت‌هاي اجتماعي و تجربياتي که از اين بابت به دست مي‌آيد، شکل مي‌پذيرد، به‌عبارت ديگر، خويش حاصل روابط فرد با کليه فراگردها، اشخاص و چيزهايي است که در طول زمان در مسير جريان آن قرار مي‌گيرد و رشد مي‌کند.»
در ارتباط با اين خود سياسي و خود اجتماعي است که وفاداري به ميهن، دين، قوميت، نژاد يا حاکميت، حکومت و نظام موجود معنا مي‌يابد.
همان‌گونه  که هربرت ميد تأکيد کرده است: در بعضي از زمان‌ها انسان اصولاً داراي خويش سياسي يا شخصيت اجتماعي و سياسي نيست، همانند دوران طفوليت، ولي به مرور اين تصوير فرد از جهان (سياسي يا فيزيکي) و نقش خود در آن شکل مي‌گيرد. بدبيني‌ها و خوش‌بيني‌ها، اعتماد و بي‌اعتمادي به جهان و منجمله نظام سياسي موجود که مي‌تواند رفتار فرد موردنظر را در حيطۀ سياسي و اجتماعي رقم زند، برخاسته از نوع نگاهي است که فرد نسبت به جهان، سياسي و اجتماع و نيز نقش خود در آن دارد. حال اگر فردي نسبت به ارزش‌ها و هنجارهاي جامعۀ خود احساس بيگانگي نمايد، يا بايد به هنجارهاي جوامع ديگر تمسک جويد يا آن‌که در خلاء و فقدان ارزش‌ها دست و پا زند، اين وضعيت که آن را همان آنومي مي‌ناميم مسلماً نمي‌تواند مدت طولاني ادامه يابد و نهايتاً يا منجر به بازگشت به‌سوي ارزش‌هاي طردشده خواهد شد، و يا فرد از طريق جايگزيني به اولين الگوها و هنجارهاي نزديک متوسل خواهد شد.
آيا جامعۀ ايراني در وضعيت آنومي بسر مي‌برد؟

براي پاسخگويي به اين پرسش حداقل دو نوع تحقيق ضروري است:
1- تحقيق و مطالعه ميداني که در آن با مطالعه آماري مي‌توان دريافت که آيا هنجارها و ارزش‌ها و منابع ارزش‌ساز و هنجارآفرين گذشتۀ جامعۀ ايراني هنوز داراي اعتبار هستند يا خير؟ و اگر داراي اعتبار نيستند، آيا هنجار و ارزش ديگري جايگزين آن شده است يا خير؟
2- تحقيق و مطالعۀ تاريخي که برپايه آن مي‌توان دريافت که آيا ورود هنجارها و ارزش‌هاي دوران مدرنيته که به قول بعضي افراد از درون صفويه و به گفته‌اي در زمان مشروطه صورت گرفته است، ما را به ورطه يک بحران هويت جدي فرو برده است يا خير؟ اگر آري، کداميک از اقشار و طبعات اجتماعي بيش از همه در معرض اين بحران بوده‌اند، و آيا مي‌توان از اين بحران برداشتي همه‌گير داشت؟ از سوي ديگر، اگر پاسخ منفي است، اگر بحران فراگيري در کشور ما در ارتباط با بحران هويت پديد نيامده است، علل نابساماني‌هاي اجتماعي که قابل مشاهده است، چيست؟

روش تحليل:
به‌دليل فقدان منابع آماري براي نگارنده، امکان تحليل جامعه و گسترده در اين زمينه وجود نداشت ولي بي‌گمان دقيق‌ترين پاسخ‌ها را مي‌توان از تحليل و بازشکافي آماري روحيات، خلقيات و ارزش‌پذيري يا ارزش‌گريزي جامعه ايراني ارائه کرد. لذا در فقدان نتايج جامعه آماري تحليلي تاريخي و منطقي مي‌تواند تا حدودي راهگشا شمرده شود.

ارزش‌هاي ايراني در بحران
برخوردهاي غرب و ايران در واقع محل تجلي چالش ميان دو نوع ارزش و هنجار به‌شمار مي‌رفت. ايرانيان که اصولاً به‌دليل روحيۀ قوي فرهنگي به هنگام مقايسۀ خود با اقوام مجاور، کمتر از آنها تأثير پذيرفته‌اند در برخورد با فرهنگ غربي و به‌ويژه مواجهه به تکنولوژي در حال شکفتن آنان در اوايل قرن نوزدهم، سريعاً به مقايسه ارزش‌ها و هنجارهاي خود با تمدن غربي پرداختند:
سيد فخرالدين شادمان در رسالۀ دکتراي خود در اين باره نوشته است:
«اما ايران هيچ‌گاه مانند آغاز قرن نوزدهم خود را اين همه در ارتباط با اروپائيان نديده بود. در عرض چند سال ايرانيان مجبور شدند در سرو کار داشتن با اروپائيان شيوه‌هاي تازه‌اي بياموزند، با همان زبان سياسي که برايشان يکسره تازه بود سخن گويند، و تا آن‌جا که مي‌توانند پيچيدگي‌هاي زندگي جديدي را که رابطه با بيگانگان به آن‌ها تحميل کرده بود، ياد بگيرند، آنان مجبور شدند در مدت کوتاهي با تماس‌ها هديه‌ها، رشوه‌ها، دوستي و تهديد‌هاي انگليسي‌ها، ترس‌ها و وعده‌هاي فرانسو‌ي‌ها و نيروي کوبندۀ روس‌ها مقابله کنند. آنان به‌خاطر ناداني، ضعف و گهگاه پشتگرمي بيش از حد صادقانه به حمايت و توصيۀ خارجيان بهاي سنگيني پرداختند».
شايد بزرگ‌ترين بهايي که ايرانيان پرداختند، پذيرش شکاف ژرفي در هويت يکپارچۀ خود بود که هرچند خود برآمده از ترکيب متجانس فرهنگ‌هاي متعدد بود لکن در کورۀ تاريخ چهره‌اي يکپارچه يافته بود، اين شکاف به‌صورت صف‌بندي ميان خودي‌ها در برابر غرب و ارزش‌هاي آن خود را نشان داد. گروهي نظير شادمان فوق‌الذکر بر آن بودند که بايد با غرب همراه شد و عقيده داشتند که: «پيروزي تمدن فرهنگي در ايران آخرين شکست ما خواهد بود».
و گروهي ديگر، با تمام توان به حفظ هويت موجود پرداختند و صف خود را در برابر ارزش‌هاي غربي يکپارچه و نفوذناپذير آراستند و هيچ‌گونه تعاملي را در اين ميان پذيرا نگشتند، امّا شرايط متحول تاريخي در وجوه اجتماعي، سياسي و اقتصادي مستمراً بر تماس ارزش‌هاي غرب و ارزش‌هاي ملي افزود و طبعاً سطوح تماس بيش از هر بخش ديگري تحت تأثير ارزش‌ها و هنجارهاي غربي قرار گرفتند، يعني اقشار مرفه که به‌واسطۀ ارتباط توريستي، ناقل فرهنگ و ارزش‌هاي غرب به درون کشور گشتند و نيز روشنفکراني که در معرض ديدگاه‌ها و ارزش‌هاي غربي بودند، بعضاً با پذيرش اين ديدگاه‌ها مجراي انتقال ارزش‌ها و هنجارها و نيز باورهاي غيرملي مبدل گشتند، در تعارض اين دو نوع هنجار بود که عباراتي براي تبيين اين صف‌بندي‌ها ابداع شد، سنتي‌ها به آنان‌که به ارزش‌ها و هنجارهاي غرب گردن نهادند، عناويني چون فکلي (foux- col) به‌معناي کسي‌که کراوات يا پاپيون مي‌زند- از باب تحقير- فرنگي مآب، قرتي، و ژيگول نام نهادند و غرب‌گرايان طيف مقابل را متحجر، عقب‌مانده، اُمُل، کهنه‌پرست و فناتيک خواندند.
در ميان روشنفکران نيز گروهي نظير تقي‌زاده از نوک ناخن تا فرق سر غربي‌شدن را توصيه مي‌کردند و در مقابل افرادي چون سيد احمد فرديد بر اين باور بودند که «با پيدايش فلسفه يوناين ماه واقعيت طلوع کرد و خورشيد حقيقت غروب شد و پس از آن شرق که لب‌لباب کتب آسماني روحي الهي است، زير پرده‌هاي اختفاء غرب قرار گرفته است».
در ميان اين دو صف محکم، البته کساني چون جلال آل‌احمد، اديبانه و قلندرمآبانه ظهور کردند و سعي نمودند وضع شرق- به‌ويژه در ايران- را در برابر غرب تبيين نمايند جلال آل‌احمد در همين راستا نوشت:
«...ما نتوانسته‌ايم شخصيت «فرهنگي- تاريخي» خودمان را در قبال ماشين و هجوم جبري‌اش حفظ کنيم. بلکه مضمحل شده‌ايم. حرف در اين است که ما نتوانسته‌ايم موقعيت سنجيده و حساب‌شده‌اي در قبال اين هيولاي قرون جديد بگيريم. حرف در اين است که ما تا وقتي ماهيت و اساس و فلسفه تمدن غرب را در نيافته‌ايم و تنها به‌صورت و به‌ظاهر اداي غرب را در مي‌آوريم- با مصرف‌کردن ماشين‌هايش- درست همچون آن خريم که در پوست شير رفت».
***
ظهور نوعي تعارض پيشرفته ميان ارزش‌هاي سنتي و ارزش‌هاي مدرن غربي جامعۀ ايران را در دهۀ پنجاه به يک بحران عميق هويتي فرو برد و رژيم پهلوي با تمام توان تلاش مي‌کرد که يک سوي اين تعارض- يعني فرهنگ غربي- را در اين چالش پيروز ببيند و آن زمان هم که دريافت بايد تعادلي در اين ميان پديدآورد گامي بس بزرگ به عقب برداشت و سعي کرد با احياء ارزش‌هاي تمدن باستاني ايران به عمد از ارزش‌هاي ديني گذر نمايد. امّا تاريخ و نياز به رسيدن به نوعي تعادل منطبق با نيازهاي دروني جامعه، سرنوشت ديگري را رقم‌زده بود و آن ظهور انقلاب اسلامي بود که توانست جامعه را مجدداً  به نوعي تعادل و تعريف همسو با هويت مطلوب ديني برساند و البته در گام‌هاي بعد به‌نظر مي‌رسيد جامعه ايراني در پي نوعي نگاه راديکاليستي به مسيري رفت که ارزش‌ها و هويت‌هاي خود را در بعضي از امور به‌صورت سلبي در تقابل با غرب و نه به‌صورت اثباتي تعريف نمايد.
همين امر، يعني شکل‌گيري تصوير ارزشي خود در تقابل با تصوير طراحي شده از دشمن (شکل‌دهي گفتمان بر پايه تعريف از رقيب به‌عنوان آنتاگونيسم) اين اثر وضعي را دارد که به محض تغيير در تصوير دشمن و ارزش‌هاي مرتبط با او، عملاً تصوير هويت خودي نيز مخدوش يا مورد ترديد واقع مي‌شود
.
چه عواملي باعث بروز در اعتبار ارزش‌ها و هنجارهاي موجود شده است؟
به‌نظر مي‌رسد بروز آنومي با مخدوش شدن اعتبار ارزش‌ها پذيرفته شده ارتباط نزديک داشته باشد، لذا ضروري است تمامي عواملي که باعث مخدوش شدن اعتبار مراجع هنجارساز و ارزش‌ساز در جامعه سياسي ايران شده است، احصاء گردد.
آنچه ذيلاً بدان‌ها اشاره مي‌شود بعضي از عواملي است که مي‌تواند در خدشه به اعتبار (اتوريته) مراجع مذکور مؤثر شمرده شود، طبعاً احصاء کامل اين عوامل و نيز تعيين ترتب آن‌ها منوط به انجام تحقيقات ميداني گسترده اي در سطح جامعۀ ايران است:

1- عواملي نظير انقلاب، جنگ، فقر گسترده و حتي بلاياي سنگين طبيعي قادر است تعادل سيستميک يک نظام هنجاري را درهم ريخته و زمينه براي کاهش اعتبار ارزش‌ها و هنجارهاي با بار اخلاقي در مقابل نيازهاي اوليه را فراهم نمايد. في‌المثل به هنگام گسترده شدن بال‌هاي سياه فقر در يک جامعه نمي‌توان رعايت اصول و موازين اخلاقي و ارزشي را چونان گذشته از آن جامعه متوقع بود. عبارت امام علي(ع)  مبني بر آن نزديک است که فقر به کفر انجامد مي‌تواند دال بر همين امر باشد.

2- کشمکش‌هاي درون حاکميت سياسي که به نوعي دو پارچگي يا چند پارچگي را در آن‌ها تداعي مي‌کند، بي‌گمان از اعتبار مراجع هنجارساز و ارزش‌ساز سياسي مرتبط با حاکميت شديداً مي‌کاهد، تلاش براي القاي ظهور پديده حاکميت دوگانه در ايران توسط پاره‌اي از جريانات سياسي عملاً بدين‌معناست که ارزش‌هاي نظام حاکم پکپارچه نيست، لذا مي‌توان از از تبعيت ننمود و در مقابل به ارزش‌هاي بخش ديگر گرايش يافت، اين شکاف در يکپارچگي ارزشي عملاً به همين جا متوقف نخواهد ماند و چه بسا جامعه در اجماعي مرکب از هر دو گزينۀ پيش‌رو گريخته و به گزينه‌اي ثالث گرايش يابد.

3- ضعف سيستم تبليغاتي و اطلاع‌رساني کشور در دفاع از هويت ملي در برابر هويت‌هاي جايگزين که ممکن است به‌صورت تعصب کور در دفاع يا حمله به عقيده يا ارزشي خود را نشان دهد، مي‌تواند عملاً به تسريع گريز از يک ارزش به‌سوي ارزش ديگر بيانجامد، درعين‌حال ممکن است، رسانه و سيستم تبليغاتي بدون شناخت دقيق از مباني هويت ملي خود به ابزار انتقال و بالاتر از آن مشروعيت بخشي به مباني هويت بيگانه مبدل شود تا بدانجا که حتي با در برابر هم قراردادن دو ارزش و هنجار متضاد، موجبات، تعارض ذهني و رواني توده‌ها را پديدآورد.

4- ناتواني در توجيه عقلاني نظام ارزشي موجود نيز قادر است به عاملي براي گريز از وضع موجود (ارزش‌هاي موجود) به‌سوي وضع نا موجود (و نه ضرورتاً مطلوب) تبديل شود. معمولاً نظام‌هاي سياسي آن‌گاه که گمان مي‌کنند در توجيه عقلاني مباني اعتقادي و ارزشي خود دچار اشکال گرديده‌اند، تحريک تمايلات احساسي را بر توجيه عقلاني ترجيح مي‌دهند ولي از آنجا که احساسات بلاشعور از عمق چنداني برخوردار نيست، حتي اين افراد ممکن است در صورت بازگشت از ارزش‌ها و هنجارها به شديدترين وجهي در مقابل آن موضع‌گيري نمايند.
 

 
 
 
Copyright © 2007-2014 Modern Thinkers Party of Islamic Iran, All rights reserved.